بار ديگر وبلاگی که دوست می داشتم!!!

آه که چقدر دلم برای نوشتن دراین صفحه ی آبی تنگ شده بود!!!...

پس از مدتها فرصتی پیش آمد که دوباره در آن چیزی بنویسم... دنیای بی وفا را می بینید؟!! از وقتی که به ناچار «ناتانائیل دوم» را در بلاگفا افتتاح کردم دیگر از صرافت رسیدگی به این وبلاگ افتادم. اما نمی دانم چرا هنوز هم لذتی که از نوشتن در این صفحه ی آبی به من دست می دهد با لذت نوشتن در هیچ صفحه ی دیگری قابل قیاس نیست! نکند این صفحه ی آبی رنگ تکه ای از دلم شده باشد؟!!!  

این هم آدرس ناتانائیل دوم برای دوستانی که هنوز پیدایش نکرده اند:

http://www.natanaeel002.blogfa.com/

  
نویسنده : ناتانائيل ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦

پيشكش!

"شكست عار نيست؛ اما بي هدفي جنايت است."

                                                                                    (جي. آر. لوول)

"مشكل اين نيست كه چطور سالها را به زندگي خود بيفزاييم، مسئله اين است كه چطور به سالهاي خويش زندگي بيفزاييم."

                                                                                        (متئو آرنولد)

"من با آنچه تو مي گويي كاملاً مخالفم؛ اما تا پاي جان بر اين عقيده ام كه : تو حق داري بگويي."

                                                                                             (ولتر)

  
نویسنده : ناتانائيل ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

كي گفته من «معلم سر خانه» هستم؟!!

    عجب گيري كرده ايم هااا! آقا جان اصلاً كي گفته من «معلم سر خانه» هستم؟!!!  

آخر خدا هر كسي را بهر كاري آفريده! و  بعيد مي دانم كه من يكي را براي معلم سر خانه شدن آفريده باشد! طي يك هفته ي گذشته، دستكم دو نفر به من پيشنهاد كرده اند (در واقع از من خواهش كرده اند) كه به عنوان معلم سر خانه به برادرزاده هايشان انگليسي درس بدهم... چرا كه باسوادم!!! و در ضمن دختر خوبي هستم!!! و اگر به خانه شان رفت و آمد كنم، خيالشان راحت است!!!

   عجب بساطي داريم ها! آخر چه كسي گفته كه من تدريس خصوصي زبان ميكنم؟!!! آن هم به بچه هاي صفر كيلومتر!!! تازه يكي از اين دو نفر با من رابطه ي خويشاوندي دوري هم دارد، و اين جواب دادنم را مشكلتر ميكند... وگرنه پيشنهاد دوست ديگرم را كه خيلي سريع رد كردم ...

    اين درست كه من بچه ها  را (و به ويژه پسربچه هاي شيرين را) بسيار دوست دارم... و اين درست كه دو نفر از اين بچه ها مرا "عمه" صدا ميكنند و مادر و پدرشان هم احترام بسيار ويژه اي براي من قائلند...

   اما من اصولاً از "سر خانه" بودن خوشم نمي آيد!!! از آن گذشته، هيچ نمي دانم كه بايد چه كتابي را با آنها كار كنم...و در ضمن حجم برنامه هاي كاري و درسي ام به خودي خود زياد است! و نمي دانم اضافه شدن چنين برنامه اي چه عواقبي را در پي دارد؟!...

   شايد هم صرفاً دارم تنبلي مي كنم و فرار از تجربيات جديد؟!... اي بابا! عجب گيري كرده ايم هااا! شما اگر به جاي من بوديد چه مي كرديد؟!

  
نویسنده : ناتانائيل ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

«روز سوم» را از دست ندهيد!

   «روز سوم» به كارگرداني محمد حسين لطيفي به عقيده ي من قطعاً يكي از آثار ماندگار سينماي ايران در حوزه ي دفاع مقدس خواهد بود. داستان فيلم  درباره ی برادر و  خواهری (رضا و سميره) است كه در بحبوحه ي اشغال خرمشهر،  امكان فرار نمي يابند و بدين ترتيب، برادر بايد براي حفظ ناموسش دشوارترين تصميم زندگي اش را بگيرد. در اين ميان يكي از افسران عراقي هم كه از قبل از جنگ براي جاسوسي در خرمشهر رفت و آمد داشته، خواستگار سميره است  و ...

   داستان با الهام از رويدادي واقعي نوشته شده و به نظر من مجموعه ي  فيلمنامه، كارگرداني، بازي ها و جلوه هاي وي‍ژه ي اين فيلم همگي به ساخت اثري خوب، تكان دهنده و ماندگار در حوزه ي دفاع مقدس كمك كرده است.

   بازي پوريا پورسرخ در نقش برادر، جالب و ديدني است؛ و باران كوثري در نقش خواهر، مثل هميشه باورپذير و دلنشين است. ايفای نقش حامد بهداد نيز در نقش افسر عراقی بسيار درخشان و فوق العاده است!  جلوهاي ويژه ي «روز سوم»، به ويژه در سالن سينما، بسيار تاثيرگذار است و شنيدن صداي تير و توپ و تانك و گلوله در سالن تاريك قطعاً طعم ديگري دارد؛ همچنان كه تماشاي نماي سطح طلايي اروندرود برروي پرده ي نقره اي، به پايان تكان دهنده ي فيلم، رنگ ديگري مي بخشد...پس: تماشاي «روز سوم» بر روي پرده ي نقره اي را از دست ندهيد!

  
نویسنده : ناتانائيل ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦

ازدواج موقت و استقبال خاموش آقايان!

«زن زيبا بهشت ديدگان، دوزخ روح و برزخ جيب است!»

                                                                           ويكتور هوگو

   پست قبل (نوشته ي «ازدواج موقت» ديگر چه صيغه اي است؟!!) براي من تجربه ي جالبي بود؛ چراكه مرا با واكنش بسيار دور از ذهن خوانندگانم رو به رو كرد.

پيش از نگارش آن، حدس مي زدم كه بسياري از جماعت ذكور احتمالاً نسبت به طرح ماجراي جنجالي ازدواج موقت ديد مثبتي دارند، اما انتظار نداشتم عمق و گستره ي اين ديد مثبت به حدي باشد كه حتي آنان را از اعتراف به آنچه در دل دارند نيز بازبدارد!

   با وجود آنكه آمار بازديدهاي وبلاگ از پرخواننده بودن پست پيشين حكايت داشت، شمار آقاياني كه در بخش نظرات نوشته اي برجاي گذاشته بودند، بسيار ناچيز بود...

    با اين اوصاف، در اينجا يك نكته قابل تامل است: با در نظر گرفتن اينكه بر اساس احكام شرعي، ازدواج موقت با دختراني كه پيش از اين ازدواج نكرده اند، منوط به اجازه ي پدر است، و با توجه به اينكه دستكم تا چند سال آينده، موافقت بسياري از خانواده ها با ازدواج موقت دختران كم سن و سالشان بسيار بعيد به نظر مي رسد، ظاهراً انبوه جوانان مشتاق ازدواج موقت، چاره اي جز روي آوردن به زنان مطلقه و بيوه ندارند!!!

فقط خدا كند كه اين موج تازه، به نوبه ي خود، به آتش طلاق و از هم پاشيدگي خانواده ها دامن نزند!

  
نویسنده : ناتانائيل ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

← صفحه بعد