اين همه «فرهنگ» را عشق است!!!

    مدتهاست كه حس مي كنم چيزي در جامعه ي ما، به ويژه در تهران پرهياهو، در حال دگرگوني است؛ و هر چه زمان بيشتر مي گذرد، بيشتر به اين فكر ميكنم كه آنچه ما اغلب از آن به نام «فرهنگ ايراني» نام مي بريم، شايد حبابي بيش نباشد...

كاري به اسلام و ديدگاه اسلامي نداريم... علاقه به تماشاي زيبايي و آراستگي بخشي از ذات آدمي است...اما...

   دوستي دارم كه پيش از ازدواج، بسيار به ظاهرش مي رسيد و اگرچه به حيا و حجاب در پوشش اهميت مي داد، اهل پوشيدن چادر نبود. پس از ازدواج، همسرش از او خواست كه براي تكمبل حجابش چادر بپوشد، و حالا يك سالي است كه  او به احترام همسرش، اغلب همين كار را مي كند. چندي پيش برايم تعريف مي كرد كه براي خريد به مغازه اي در شهرك اكباتان رفته بودم. وقتي از فروشنده ي جوان خواستم كه كالاي مورد نظرم را برايم بياورد، با بي اعتنايي نگاهي به پوشش چادرم انداخت و با نگاهي سرد گفت: "نداريم!"

 با تعجب نگاهش كردم و گفتم: "آقا من دارم مي بينمش، همون جا ، رو اون قفسه!"

اما پسر جوان دوباره با همان سردي گفت: "گفتم كه نداريم!"...

   دوستم مي گفت:«ديگر نمي دانستم چه بگويم و با عصبانيت خارج شدم ...چند روز بعد دوباره به همان مغازه رفتم، اين بار بدون چادر...و فروشنده به راحتي كالاي درخواستي ام را برايم آورد... بعد از خريد كالا، به فروشنده گفتم:" يادتونه چند روز پيش كه با چادر اومده بودم، گفتين ندارم؟!! واقعاً براتون متاسفم! چادر از قديم پوشش مادر و خواهر ما بوده! مگه مادر و خواهر خود شما چادر نمي پوشن؟!!! آدم حداقل حرمت كسي رو كه شبيه به مادر و خواهر خودشه، نگه مي داره..."

فروشنده ي جوان سكوت كرد... گويي هيچ پاسخي نداشت برايم...»

   آري...حس زيبايي شناختي در وجود همه ي ما آدمها هست...اما... اگر در جامعه اي كار به جايي بكشد كه  افراد از روي خودخواهي و براي ارضاء اين حس، ديگران را موظف به نمايش اندام و زيبايي هايشان بدانند، آن وقت است كه ...

   آن وقت است كه اگر دختري با چادر وارد اتوبوس شد، تمام چشمها با تعجب و گاهي اكراه به سوي او برمي گردد... و دختر چادري حس ميكند زير بار سنگين آن همه نگاه در حال له شدن است... و به تدريج نه تنها از راه رفتن در خيابان هاي پر از دختران و پسران رنگ وارنگ، و خريد از مراكز خريد  پرزرق و برق و مجلل، و قدم زدن در پاركهايي كه بايد از تمام گوشه هاي خلوتش حذر كرد، كه حتي از سوار شدن به اتوبوس هم عذاب مي كشد...

نمي دانم آنچه را كه در جامعه ي ما ( دستكم در ابرشهري مثل تهران) در حال دگرگوني است، چه بايد ناميد؟! رويكرد؟ سليقه؟ عقيده؟ فرهنگ؟!

   هرچه هست، چيز خوشايندي نيست. من از خودم مي پرسم: آيا كسي ( فارغ از هر دين و مسلك) حق دارد كه ديگري را به خاطر پوشش داشتن، تحقير كند؟ آيا يك انسان سالم در شرايط طبيعي ميتواند فكر كند كه هر كس كه موهايش را مي پوشاند، احتمالاًً كچل است و هر كسي كه بدنش را مي پوشاند، احتمالاً هيكل زشتي دارد؟!!

چيزي در درون من مي گويد: بعيد است!

   پس، فارغ از هرگونه محافظه كاري، چه شده كه به تدريج «رنگ كرده ها» بيش از «پوشيده ها» در ميان توده ي مردم مورد احترام و توجه قرار مي گيرند؟!! ( كاري به دولت و سياست و انقلاب و آرمانهايش ندارم؛ حتي مساله ي برخورد يا عدم برخورد با به اصطلاح بدحجابي هم مورد نظر من نيست.)

    آيا چيزي كه روز به روز بيشتر در ميان هياهوي اين ابرشهر بي هويت، رخ مي نماياند، همان ديو "خودخواهي" نيست؟!  آيا روز به روز خودخواه تر نمي شويم؟!! اين همه خودخواهي از كجاي اين به اصطلاح «فرهنگ ايراني» سرچشمه مي گيرد؟!!

 

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید