چه دنیای کوچکی داریم ما!

   به گمانم حدود دو سال پیش بود: در یک شب بهاری که باران شدیدی مردم بی چتر مانده را غافلگیر کرده بود. سوار بر ماشین داشتم از محل کارم برمیگشتم و  همچنان که به انبوه مردمان در انتظار ماشین مانده در حاشیۀ خیابان نگاه میکردم، خدا را شکر میکردم که ماشینی هست که در این هوا مرا به خانه برساند.

   از خیابان ولیعصر که پیچیدم و وارد بزرگراه نیایش شدم، چشمم به دو دختر افتاد که در انتظار اتوبوس و یا تاکسی زیر باران شبیه به موش آب کشیده شده بودند! بی معطلی جلوی پایشان  ترمز کردم و نهایتاً آنها را به مقصد رساندم...

******

   امروز عصر موقع برگشتن از محل کار باران شدید بهاری غافلگیرم کرده بود. من و دوستانم به انبوه مردمان در انتظار ماشین مانده در حاشیۀ خیابان نگاه کردیم و تصمیم گرفتیم به جای منتظر شدن در زیر باران، بخشی از راه را که مسیرمان مشترک بود، پیاده طی کنیم. سرانجام دو نفر از دوستان جدا شدند و من و یکی دیگر از دوستانم از خیابان ولیعصر پیچیدیم و در ایستگاه اتوبوس واقع در ابتدای بزرگراه نیایش به انتظار ایستادیم.

   خوش خوشان گرم صحبت بودیم که خانمی جلوی پایمان ترمز کرد و گفت: «خانمها! من مسیرم مستقیمه! کجا تشریف می برین؟ می تونم تا یه جایی برسونمتون!»

و کمی بعد، من و دوستم در مقابل چشمان بهت زدۀ دیگر منتظران اتوبوس، سوار ماشین آن خانم مهربان شدیم...

******

   نکند خداوند دارد حسابهایم  را با خودش صاف می کند؟!!

/ 0 نظر / 28 بازدید